خانه » اخبار » اخبار سیاسی » سردار سلیمانی گفت با تبلت یک عکس از ما بگیرید /به حاج قاسم گفتم عکس را بگذارید روی دیوار اتاقتان +تصویر

سردار سلیمانی گفت با تبلت یک عکس از ما بگیرید /به حاج قاسم گفتم عکس را بگذارید روی دیوار اتاقتان +تصویر

Posted by: محسن باقری 2020-04-29 Leave a comment

مهدی نعمایی عالی، به تاریخ ۲۹ شهریور ۱۳۶۳، در کرج متولد شد. خانواده مهدی اصالتا مازندرانی بودند اما در کرج سکونت داشتند. شهید نعمایی فرزند پنجم خانواده از دانشجویان ممتاز دانشگاه امام حسین (ع) بود که توانست مدرک لیسانس مدیریت نیروهای مخصوص، جوشکاری و برشکاری زیر آب تا عمق چهل متری، مدرک تاکتیک و جودو را کسب کند همچنین به زبان عربی تسلط داشت.

سال ۹۵ برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و یاری دیگری مجاهدان که مقابل تروریست های تکفیری می جنگیدند عازم سوریه شد و سرانجام در ۲۳ بهمن ماه همان سال، مصادف با شهادت حضرت زهرا (س) به همراه همرزمانش در خودرو که به طرف منطقه می رفتند، توسط مین کنار جاده ( تله انفجاری) مزد جهادش را گرفت و شهید شد. در ادامه بخشی از گفتگوی زهرا ردانی و خاطره دیدارش با سردار سلیمانی بعد از شهادت همسرش را می خوانید؛

حاج قاسم اولین کسی بود که دست روی سر بچه هایم کشید

شنبه بعد از ظهر که مهدی به شهادت رسیده بود ما یکشنبه صبح ساعت ۸ با هواپیما داشتیم برمی گشتیم ایران. حال و هوای خوبی نداشتم. تنها و غریبانه با بچه هایم داشتم بر می گشتم در حالی که خبر شهادت همسرم را کسی به من نداده بود بلکه خودم فهمیده بودم. در هواپیما غم عجیبی به دلم بود. دخترها هم مدام می پرسیدند چرا بابا با ما نمی آید؟ سعی می کردم خودم را حفظ کنم و عادی جوابشان را بدهم. لحظاتی بعد مهرانه خوابید. نشسته بودیم روی صندلی دیدم آقایی آمد پرسید: حاج خانم می روید سردار را ببینید؟ نمی دانستم حاج قاسم هم در هواپیما حضور دارد. گفتم: بله حتما با کمال میل. این بهترین چیزی بود که در آن شرایط می توانست برایم اتفاق بیافتد. رفتم جلو، صندلی کنار سردار خالی بود. با ریحانه که در بغلم بود نشستم روی صندلی، حاجی بلافاصله بچه را از بغلم گرفت. ریحانه اولین بار بود او را می دید اما در کمال تعجب محکم سردار را در آغوش گرفت و بوسید. حاج قاسم هم دست می کشید روی سرش و خیلی بوسیدش.

بعد از من پرسید شما کدام خانواده هستید؟ گفتم: من همسر شهید نعمایی هستم، مهدی. بعد بلافاصله یادم آمد نام او اینجا مسلم است. گفتم: همسر شهید مسلم هستم و جالب اینجاست که اولین بار خودم آنجا بدون اینکه کسی خبر داده باشد به خودم گفتم همسر شهیدم. ایشان با حالتی بغض آلود نگاهی به من کرد و گفت خدا به شما کمک کند. مسلم مرد بود. خدا به شما سلامتی بدهد من شرمنده شما هستم. گفتم سایه شما بالای سر ما باشد. چند لحظه بودیم و دوباره برگشتیم سر جای مان.

یاد وقتی افتادم که پای تلویزیون نشسته بودیم و سخنرانی سردار را گوش می کردیم. آقا مهدی از من پرسید: دیدی دست سردار مجروح است؟ اصلا تا حالا حاج قاسم را از نزدیک دیده ای؟ گفتم: نه. گفت: ان‌شاءالله به زودی خواهی دید. چهار روز بعد هم مهدی را در معراج شهدا دیدم.

عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز

۸ فروردین ۹۷ بود. تازه شب قبلش از شمال رسیده بودم که آقایی با تلفن منزل تماس گرفت و گفت: منزل هستید؟ سردار سلیمانی می خواهد بیاید خانه تان. باور نمی کردم با هیجان گفتم: بله بله هستیم. گفت: خب پس سردار ساعت ۱۰ صبح می رسد منزل شما. بچه ها خواب بودند. خانه را مرتب کردم و تماس گرفتم با خانواده همسرم که بیایند منزل ما که متأسفانه دیر هم رسیدند.

بعد با شور و شوقی که بیشتر در وجود خودم بود بچه ها را صدا کردم و گفتم بیدار شید مهمان عزیزی داریم. یک نفر داره میاد خانه ما که مطمئنم شما هم خوشحال می شوید. وقتی فهمیدند حاج قاسم دارد می آید از خوشحالی پریدند حاضر شدند. در همین حین آیفون خانه به صدا در آمد.

در را که باز کردم حاج قاسم با یک محافظی داخل شدند. سردار سراغ بچه ها را گرفت گفتم الان می رسند خدمتتان دارند آماده می شوند. بعد راهنمایی کردم بنشیند روی مبل. به محض ورودشان یاد روز سال تحویل افتادم که رفته بودم سر مزار همسرم. به او گفتم آقا مهدی شما هر سال نوروز به ما عیدی می دادی امسال هم باید مثل سال های قبل عیدی ات را بدهی یادت نره عیدی ما. وقتی سردار آمد برایش تعریف کردم و گفتم الان می فهمم عیدی همسرم به ما چه بود. حضور و دیدار شما در خانه مان. حاج قاسم گفت: ان‌شاءالله عیدی شما دیدار حضرت صاحب زمان(عج) باشد.

سردار گفت بیایید از ما عکس بگیرید

حاج قاسم اشاره کرد به تبلت روی میز و پرسید: این برای کیست؟ گفتم: این برای ریحانه خانم است. گفت: پس با تبلت ریحانه خانم یک عکس از ما بگیرید. رفتم میوه بیاورم گفت: دخترم لطفا بیا همین چایی که آوردی کافیست. آمدم نشستم. پرسید مشکلی نداری؟ گفتم: نه الحمدلله. مشکلاتی بود البته اما دیدم ارزشی ندارد در این چند دقیقه این حرف ها را بگویم.

به همراهش گفت: آقا هادی جعبه انگشتر را به من بده می خواهم به دخترانم هدیه بدهم. به هر کداممان یک انگشتر دادند و بچه ها خیلی ذوق کردند.

بچه ها به حاج قاسم گفتند ما اتاقی داریم که برای باباست. سردار گفت: مرا هم ببرید اتاق بابا را ببینم. اتاقی داریم که عکس ها و وسایل اقا مهدی را گذاشتیم. سردار گفت: آفرین کار خوبی کردید. با خاک محل شهادت اقا مهدی دوستانش چند مهر درست کردند. حاج قاسم گفت: می خواهم با این مهر ها نماز بخوانم. دو رکعت نماز خواند. به من گفت اینجا نماز بخوانید و تبدیلش کنید به نماز خانه، موزه قشنگی است.

به حاج قاسم گفتم عکس را بگذارید روی دیوار اتاقتان

عکسی روی دیوار بود که آقا مهدی کنار سردار سلیمانی عکس انداخته بود. خاطره این عکس را هم برایم گفته بود. تعریف کرد که «یکبار حاج قاسم آمد در جمع بچه ها و ایستاد با هم عکس بگیریم. به شوخی گفتم: سردار خیلی کیف می کنی با ما عکس می اندازی ها. سردار گفته بود: کیف که می کنم هیچ دستتان را هم می بوسم.»

قاب را از دیوار برداشتم و گفتم بچه ها این هم هدیه ما به سردار . بدهید به او. بچه ها هم دادند و گفتم: بگذارید روی دیوار اتاقتان.

موقع رفتن گفتم سردار برای من و بچه هایم دعا کنید. حاج قاسم گفت: شما باید برای شهادت من دعا کنید. گفتم: کشور و ما به شما نیاز داریم ان‌شاءالله پایان عمرتان با شهادت باشد. گفت: ان‌شاءالله ان‌شاءالله. وقتی رفت سریع از پنجره نگاه کردم. در را باز کرد سوار ماشین شد و رفت اشک من هم می ریخت.

۲۳۲۷۲۱۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *